![]() |
![]() |
|
| به همه ی آنانی که عشق های مجازی را پلی ساختند برای رسیدن به عشق الهی! |
|
آفتاب در حجاب از نوشته های عاشورایی سیدمهدی شجاعی
دیدن این حال و روز سجاد و شنیدن صدای تب دارش که در کویر غربت امام می پیچید، کافی است تا زانوانت را با زمین آشنا کند، صیحه ات را به آسمان بکشاند و موهایت را به چنگ هایت پرپر کند و صورتت را به ناخن هایت بخراشد اما اگر تو هم در خود بشکنی، تو هم رو بریزی، تو هم سر بر زمین استیصال بگذاری، تو هم تاب و توان از کف بدهی، چه کس امام را در این برهوت غربت و تنهایی، همدلی کند؟ این انگار صدای دلنشین هم اوست که: «خواهرم! سجاد را دریاب که زمین از نسل آل محمد، خالی نماند.»
فرمان امام، تو را بی اختیار از جا می کند و تو پروانه وار این شمع نیم سوخته را به آغوش می کشی و با خود به درون خیمه می بری. - صبور باش علی جان! هنوز وقت ایستادن ما نرسیده است. بارهای رسالت ما بر زمین است. تا تو سجاد را در بسترش بخوابانی و تیمارش کنی، امام به پشت خیام رسیده است و تو را باز فرا می خواند: - خواهرم! دلم برای علی کوچکم می تپد، کاش بیاوریش تا یک بار دیگر ببینمش و … هم با این کوچکترین علقه هم وداع کنم. با شنیدن این کلام، در درونت با همه وجود فریاد می کشی که: نه! اما به چشم های شیرین برادر نگاه می کنی و می گویی: چشم! آن سحرگاه که پدر برای ضربت خوردن به مسجد می رفت، در خانه تو بود. شب های خدا را تقسیم کرده بود میان شما دو برادر و خواهر و هر شب بالش را بر سر یکی از شما می گشود. تنها سه لقمه، تمامی افطار او در این شب ها بود و در مقابل سئوال شما می گفت: «دوست دارم با شکم گرسنه به دیدار خدا بروم.» آن شب، بی تاب در حیاط قدم می زد، مدام به آسمان نگاه می کرد و به خود می فرمود: «به خدا دروغ نیست، این همان شبی است که خدا وعده داده است.» آن شب، آن سحرگاه، وقتی اذان گفتند و پدر کمربندش را برای رفتن محکم کرد و با خود ترنم فرمود: اُشدُد حَیازیمَک لِلموت فانّ الموت لاقیکا و لا تجزع من الموت اذا حل بوادیکا [1] حتی مرغابیان خانه نیز به فغان درآمدند و او را از رفتن بازداشتند. نوک هایشان را به ردای پدر آویختند و التماس آمیز ناله کردند. آن سحرگاه هم با تمام وجود در درونت فریاد کشیدی که: «نه! پدر جان! نروید.» اما به چشم های با صلابت پدر نگاه کردی و آرام گفتی: «پدر جان! جعده را برای نماز بفرستید.»
و پدر فرمود: «لامفر من الدر» از قدر الهی گریزی نیست. کودک شش ماهه را گرم در آغوشت می فشری. سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غرق بوسه می کنی و او را چون قلب از درون سینه در می آوری و به دست های امام می سپاری. امام او را تا مقابل صورت خویش بالا می آورد، چشم در چشم های بی رمق او می دوزد و بر لب های به خشکی نشسته اش بوسه می زند. پیش از آنکه او را به دست های بی تاب تو بازپس دهد، دوباره نگاهش می کند، جلو می آورد، عقب می برد و ملکوت چهره اش را سیاحت می کند. اکنون باید او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خیمه برگردانی که مبادا آفتاب سوزنده نیمروز، گونه های لطیفش را بیازارد. اما ناگهان میان دست های تو و بازوان حسین، میان دو دهلیز قلب هستی، میان سر و بدن لطیف علی اصغر، تیری سه شعبه فاصله می اندازد و خون کودک شش ماهه را به صورت آفرینش می پاشد. نه فقط هر مله بن کاهل اسدی که تیر را رها کرده است، بلکه تمام لشکر دشمن، چشم انتظار ایستاده است تا شکستن تو و برادرت را تماشا کند و ضعف و سستی و تسلیم را در چهره هایتان ببیند. امام با صلابت و شکوهی بی نظیر، دست به زیر خون علی اصفر می برد، خون ها را در مشت می گیرد و به آسمان می پاشد. کلام امام انگار آرامشی آسمانی را بر زمین نازل می کند:
- نگاه خدا، چقدر تحمل این ماجرا را آسان می کند. این دشمن است که در هم می شکند و این تویی که جان دوباره می گیری و این ملائکه اند که فوج فوج از آسمان فرود می آیند و بال هایشان را به تقدس این خون زینت می بخشند، آنچنان که وقتی نگاه می کنی یک قطره از خون را بر زمین، چکیده نمی بینی. [1] کمربند عزمت را برای مرگ محکم کن/که مرگ به دیدار تو خواهد آمد/ و مرگ پریشانت نکند / آن هنگام که به حضورت خواهدرسید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:3 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است ؟
آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟ |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
akhbare iran va jahan asemaneh sms -joke sare del |
|
RSS
|