![]() |
![]() |
|
| به همه ی آنانی که عشق های مجازی را پلی ساختند برای رسیدن به عشق الهی! |
|
چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:48 توسط مهسا |
|
|
آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.
و او (مصطفی)پاسخ داد: شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود. و آیا جز این چه میتواند بود؟ هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟ هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست. ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است. پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند. این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:39 توسط مهسا |
|
|
خداوند گریه کرد! زمانی که بنده اش آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت.خداوند گریه کرد! زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده دیگرش ظلم و عناد کرد.خداوند گریه کرد! لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست.خداوند گریه کرد! لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست.خداوند گریه کرد! زمانی که دید این بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافیل خاکش را ساخت واینک بر سر خاک و مال جنگ و خونریزی است.خداوند گریه کرد! زمانی که وجود بی ارزش این خاک را با روح خداوندی زنده کرداما اکنون همان بندهرزش روح خداوندی را با وابستگی به هیچ های زمین فراموش کرده است.خداوند گریه کرد! زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرداما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.خداوند گریه کرد! زمانی که بنده ای که به آن گفته بود: همه شما نزد هم برابرید اکنون به پول و مال، خود را برتر و قوی تر می داند. خداوند گریه کرد!زمانی که دید عشق داده بودم برای آرامش، دل داده بودم برای سپردن گل برای هدیه اما اکنون همه چیزریا و تزویر و دروغ.خداوند گریه کرد! زمانی که گفته بود با هم باشیدبه هم عشق بورزید و از آن لبریز شوید. از آنچه در دنیا به شما دادم برای رسیدن به اصل خود استفاده کنید. اما همه چیز مصنوعی شد و ساختگی.خداوند گریه کرد! زمانی که در آن وقتی که به ما داده بودتا در حضورش بنشینیم و درد دل کنیم و فیض عشق بازی با خدا را ببریم رفتیم و چه نا سالم سپری کردیم.خداوند گریه کرد! زمانی که دید بر مهر مادری بی احترامی شد.خداوند گریه کرد! زمانی که دید 2 برادر برای هم نقشه می کشند ،که چگونه فریب دهند تا به مال و اندوخته ناسالم خود بیافزایند.خداوند گریه کرد! زمانی که به گل و پروانه آب و خاک آنگونه که او می خواست نگاه نکردیم.خداوند گریه کرد!زمانی که دید از عقل و پندارمان چگونه استفاده کردیم. و برای آنچه خوب است یا بد است و مفهوم آن مطلق و ثابت است مقلد مشابهان خود شدیم و ازآنچه او به ما داده بود عقل=استدلال.. استفاده نکردیم.خداوند گریه کرد!زمانی که او را به جای اینکه در محیط ببینیمدر پول و بانک و مال و ثروت می دیدیم .چرا که در نبود این ها او را صدا می کردیم واگر مشکلی از نبود آنها نداشتیم حتی اسمش را به لب نمی آوردیم.خداوند چه صبری دارد! اگر روزی از توقعات خود از ما سئوالی کند، به راستی ما چه می گوییم ؟الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدالت!! به نقل از khalvatgah-yek-ashegh.blogsky.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط مهسا |
|
|
عشق!!!باید با عشق زندگی کرد نه در عشق مرد.شهد شیرین عشق را باید چشید٬اما اسرار آن را در صندوقچه ی قلب نگه داشت.چون عاشقی جار زدن نداره!چیزی که تو در گوش همه فریاد می کنی٬عشق نیست.عشق مآبی است.نقسش عاشق را بازی کردن است.عشق آن است که در دل پنهان بماند٬رازی باشد میان عاشق و معشوق.حرارت ببخشد و امید دهد.عشق تخدیر نمیکند سست نمی کند بلکه تحرک می بخشد.
می دانم٬جوانی با عشق زیباست اما جوان باید عاشق زندگی کند و با آن بالا برود و اوج بگیرد.عشقی که تو را زمین گیر کند عشق نیست.بلاست٬آفت است!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:20 توسط مهسا |
|
|
سلام.ورود ممنوع!!!نه با تو نبودم.با کسایی بودم که تا حالا معنی عشق نفهمیدن.این وبلاگ مخصوص تمام کسانیست که تا حالا ۱ بار مزه ی عشق چشیده باشن.حالا دیگه فرقی نمیکنه چه نوع عشقی باشه. زمینی باشه یا آسمونی ٬اول راه باشی یا آخرش ٬ سوخته باشی یا پخته.خام باشی یا...اما خام نه!خام بین ما جایی نداره.چون حرفامونو نمی فهمه !
خام بدم ٬پخته شدم ٬سوختم! پس اگه عاشقی بیا تو.خوش اومدی.سر افراز کردی.بزن زنگو. راستی من بدون کمک اول خدا و بعد شما نمیتونم ادامه بدم.پس شروع میکنم با نام او که جز با نام مقدس او آرامش نمی یابم.و یاد مولایم علی بن موسی الرضا! الا بذکر الله تطمئن القلوب. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:55 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است ؟
آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟ |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
akhbare iran va jahan asemaneh sms -joke sare del |
|
RSS
|